محمدحسين ناصر الشريعه

131

تاريخ قم ( فارسى )

حيف و ميل مىنمايند . احوص او را وعده داد كه فرزندان شوهرش را از ظلم كردن بر او و فرزندان آن منع كند . آن زن گفت : آن چه تو مىگويى اگر به فعل خواهى آوردن قسط من و فرزندان من از تركه و اموال شوهرم از من بخر و آن چندين جزو است و درك عهدهء آن بر من بود ، تو ميدانى با خصمان من كه من قوت مقاومت با ايشان ندارم . احوص حصهء آن زن و فرزندانش بخريد و محكمهء ساخت با فرزندان بزرگ مورث و حق خود را از تركه مستخلص كرد و هرچه مىفروختند از املاك و ضياع و اراضى مىخريد تا صاحب املاك شد ، و همه اوقات مترصد و مترقب مىبود تا هرگاه كه جمعى از ديلم بدين ناحيت برسند ايشان را بكشند و اسير كنند تا غايت كه مردم از آمدن ديلم به وجود احوص در حمايت آمدند و ديلم از آن ناحيت منقطع شدند و باز ايستادند . بعد از آن چون برادر احوص عبد اللّه از فروختن ضيعت‌ها به كوفه فارغ شد - و چنين گويند كه بهاى آن ضيعت‌ها پنجاه هزار مثقال طلا بوده است ، در طلب برادرش احوص از كوفه بيرون آمد به قم به احوص رسيد كه به قم متمكن نشسته بود و چند ضيعه و چند سراى خريده و مالك شده - او را گفت اى برادر ! اين چه بود كه تو كردى كه بدين موضع وطن ساختى كه من بدان راضى نيستم ، چرا به اصفهان و قزوين كه از شهرهاى مسلمانان است قصد نكردى ؟ احوص گفت اين موضع ما را بهتر است و بر ما مبارك است و در اصفهان از عرب مضريه بسيارند از هر يك قبيله و طايفهء ديگر قدر ما ندانند و ما در ميانهء ايشان معزز و مكرم نباشيم . و اما قزوين اگر غرض تو آن است كه آن‌جا ثغرى است از ثغور مسلمانان كه كفار بدان قصد مىكنند تو مىخواهى آن‌جا ساكن شوى تا حسبة للّه و ابتغاء لمرضاته دفع كفار از مسلمانان بكنى . اين ناحيت نيز ثغرى است كه ديلم از آن منقطع مىشوند و زحمت مىدهند . عبد اللّه اصرار كرد و مبالغه نمود به در رفتن او . احوص ابا مىنمود و مىگفت كه من مقام نكنم الا اين‌جا ، و احوص در مدت عمر خلاف سخن عبد اللّه نكرده بود و در هيچ‌چيزى و هيچ‌وقتى الا در آن روز . چون عبد اللّه كودكان و عيالان خود را برنشاند و زنان و كودكان از يكديگر جدا شدند ، ناله و فرياد كردند و به يكديگر نمودند و هرگز در ميانهء ايشان جدائى نشده بود ، و اين معنى عادت نكرده بودند . پس همه به گريه درآمدند و فرياد و افغان از ميان ايشان برخاست . احوص